تبلیغات
چوپونون - سی سالگی
شنبه 21 اردیبهشت 1392

سی سالگی

   نوشته شده توسط: ذبیح    نوع مطلب :اشعار چوپونونی ،

سی سالگی
ترس از رسیدن به سی سالگی نه از این است که احتمالا برای نسل ما نصف عمرمان رفته ، حال می خواهد به بطالت یا به قنیمت و یا ترس از اینکه اولین موی سفید را ببینی و یا ... نه از این ها نیست ، نه.
سی سالگی شروع استرسی است جنون آور که شاید دیگر کار نکند قلب مادر یا ریه ی پدر، به همین راحتی ، باورت میشود؟
جوانتر که باشی با طلوع آفتاب از صدای سماور و بر هم خوردن استکان و سینی و قوری ، زیر لب بهانه میگیری که چرا بیدارت کرده اما همین صدا های آزار دهند ، حتی قبل از رسیدن به سی سالگی برایت تبدیل میشوند به خوشترین آوای دنیا که قلبش کار میکند هنوز و دوباره ترس از اینکه بیدار شوی و اینها را نشنوی . این ترس انقدر هست که عقل را به کناری پرت کند و آرزو کنی که داغت را ببینند تا داغشان را نبینی و همین عقل نیمه جان به تو گوشزد کند: آنها تحمل این را ندارند و قبول کن این سیستم والد و فرزندی را . قدرتی دارد این جنونِ ناشی از ترس ، آنچنان که دوباره عقل را پاره پاره کند که ای کاش سیستم اینگونه نبود و به جایش مانند باکتری از وسط دونیم می شدیم ، آنوقت نه پدر معنا داشت و نه مادر اهمیت ، نه قبلی بود و نه ریه ای و نه حتی دلی .
در کشاکش عقل و جنون ، حسادت می کنم به تو که هم ( لَم یَلِد ) هستی و هم ( وَلَم یولَد) ، یا اینکه اصلا هستی ؟ و اگر هستی بی پدر و مادر تر از این حرف هایی که بفهمی این ترس را
احسان . پاییز 91